تبليغاتX
آتشکده عشق

فرصتی نمونده ای عشق اين صدا صدای مرگه آخرين فصل جوننه فصل جون دادن برگه

ديدي كه بهار بي تو سرد است

 پاييز تر از خزان زرد است

 

آن شب دل من شكسته تر شد 

ديگر همه چيز رنگ درد است

 

ديگر همه جا سكوت دلگير

دست و دل من اسير زنجير

 

اي روح پر از ترانه من

خاموش ترين بهانه راگير

 

ديگر نروم به سوي مستي

حظي نبرم ز مي پرستي

 

اي آن كه نداري خبر از من

سرچشمه ي هر غمم تو هستي

 

ديگر به بهار خنده ام نيست

باران صفا دهنده ام نيست

 

اي آن كه دلم اسير عشقت

بر بام دلت؛ پرنده ام نيست؟

 

شعرم همگي سرود درد است

گفتم كه بهار بي تو سرداست

 

گفتم كه بهار بي توديگر

پاييز تر از خزان زرد است

+ تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:56 نويسنده ارکيده |

Das vielleicht einzig Gute an der Einsamkeit ist,
dass es niemanden gibt, der dich verletzen könnte.
+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:18 نويسنده ارکيده |

Wenn ich die Macht hätte
die Uhr zurückzudrehen
würde ich nicht wie viele andere vielleicht
meine Jugend zurückholen,
meine Kindheit neu gestalten,
nicht an den Anfang der Zeit zurückkehren,
um die Welt zu entdecken,
nicht an das Ende der Zeit gehen
um die Zukunft zu kennen

 

Nein.. ich würde an den Tag zurückkehren
als ich DICH zum ersten Mal traf
Nur um von da an jede Sekunde noch einmal
mit dir zu leben
immer und immer wieder...

this is for a special person.

ich liebe dich immer noch so sehr :(

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:16 نويسنده ارکيده |

Manche Menschen sagen,

ich bin ein Biest.

Andere sagen,

ich bin ein Engel!!

Für die einen bin ich leicht zu haben,

für die anderen unnahbar.

Für die einen würde ich sterben,

andere sterben lassen.

Ich hab viele verschiedene Gesichter,

aber wenn ich liebe habe ich doch nur eins:

ein herz, was zu allem bereit ist!! 
+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:15 نويسنده ارکيده |

jeden Tag sitze iCh allein..

und denke darüber naCh

wie eS mit dir wäre..

iCh stell es mir wundersChÖn v0r..

d0ch es bleibt w0hl

alleS nur ein

Traum
+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:12 نويسنده ارکيده |

Man spürt selten, was Glück ist.
Doch man weiß meistens was Glück war.
+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:12 نويسنده ارکيده |

zeiten ändern sich...zeiten ändern mich!

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:12 نويسنده ارکيده |

..-+*°*+-..__..-+*°*+-..
.*versuchenie die gefühle*.
*einesanderen zu verletzen*
*denngefühle sind aus glas*
.*wennsie zerbrechen*
.*zerschneidensie *
.*dieseele*
** *
+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:11 نويسنده ارکيده |

Wie kann es sein, dass aus einem Fremden, eine Person wird, die einem nahe steht.

Und wie kann aus einer Person, die einem nahe steht, ein Fremder werden?
+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:10 نويسنده ارکيده |

عشق مثه پنير مي مونه : زيادش آدمو خنگ مي کنه ! اندازش به آدم تکامل ميده ! و هيچکس هم تا حالا از بي پنيري نمرده
+ تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:4 نويسنده ارکيده |

شکسپیر میگه : زندگی حواسشو جمع میکنه ببینه تو چی دوست داری تا دقیقا همونو ازت بگیره
+ تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:3 نويسنده ارکيده |

می خوام سطل رنگ را بر دارم وتمام دنیا را به رنگ سیا اغشته کنم اول از قلب اداما شروع کنم بعد درو پنجره همه دنیا را به رنگ سیاه اغشته کنم تا درد عشق کسی رو ازار نده تا دلی عشق نورزه تا هیچ درو پنجرهای به انتظار مسافری نشینن . می خوام جاده هارو به رنگ سیاه اغشته کنم تا راه گریزی نباشه می خوام قلب خودمو سیاه کنم تا درد هجرانت را احساس نکنم تا دیگه صدای خنده هات تو گوشم فریاد نزنن تا به یاد اغوشت نباشم اه اه اه اه از درد هجران کاش می شد دنیا رو رنگ کرد کاش.یا که دلها رو سنگ کرد تا که عاشق نشن.
+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 5:46 نويسنده ارکيده |

وقتی که چشمت... تنهای تنها... تو بستر عشق، خوابش نمی برد

               من با تو بودم، اما ندیدی...

وقتی خیالت پروانه میشد... تا شعله می رفت... اما نمی مرد...

              من با تو بودم، اما ندیدی...

شبی که در قفس وا بود و تو ... می تونستی بری و آب بشی...

   دست کم تا لب تاریکی بیایی... مث یه حادثه آفتاب بشی...

                                 موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی ....

          برای رفتن...

من با تو بودم،من با تو بودم، اما ندیدی...

                   وقتی که چشمات غیر از نگاهت... آیینه هم داشت...

وقتی نگاهت تا بی نهایت یه لحظه کم داشت...

                                                         چشم انتظار اون لحظه بودم...

                        آیینه دار اون لحظه بودم

اما ندیدی... من با تو بودم... اما ندیدی...

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 5:32 نويسنده ارکيده |

ترکه به دوست دخترش میگه میای خونمون, دوست دخترش میگه میترسم, ترکه میگه ترس نداره میای نیم ساعت صحبت میکنیم بعد شلوارتو میپوشی میری
+ تاريخ چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 5:59 نويسنده ارکيده |

دنيا دو روز است. آن روز که با تو نيست صبور باش و آن روز که با توست مغرور نباش زيرا هر دو پايان پذير است 
+ تاريخ چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 5:6 نويسنده ارکيده |

منم دیگه غزل نمی گم واسه تو/ اشکامو هدر نمی دم واسه تو/ تو دقیقه های تلخ انتظار/ چه می دونی چی کشیدم واسه تو/ من دیگه می خوام فراموشت کنم / تو بمون با این غرور لعنتی / قبل رفتن یه چیزی بهت بگم / خیلی سنگی خیلی بی محبتی
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:2 نويسنده ارکيده |

عشق را هر کسي نمي تواند درک کند ولي شهوت را اکثر مردم مي فهمند عشق خاطراتش شيرين و نوشتني شهوت ناگفتني و پنهان کردني عشق را در دل مي توان ديد شهوت را در چشم و ... عشق لمس مي کند شهوت چنگ مي زند عشق اگر موجب وصال عاشق و معشوق شود يک زندگي شيرين شهوت اگر موجب ايجاد يک زندگي مجبوري شود نکبت بار است
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:0 نويسنده ارکيده |

شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او... شد با غم و غصه رو به رو عاشق او... . . . پایان حکایت شنیدن دارد! . . . . . من عاشق او بودم و او عاشق او...!

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:59 نويسنده ارکيده |

دنیا این جوریه دیگه اگه گریه کنی میگن کم آوردی ، اگه بخندی میگن دیوونست ، اگه دل ببندی تنهات میزارن ، اگه عاشق بشی دلتو میشکنن ، با این حال باید لحظه ای را گریست ، دمی را خندید ، ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:58 نويسنده ارکيده |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم ... ، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:58 نويسنده ارکيده |

 

یه کاغذ سفید را هرچقدر هم که سفید و تمیز باشد کسی قاب نمیگیرد, برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:57 نويسنده ارکيده |

به اندازه گریه گنجشک دوست دارم شاید این دوست داشتن کم به نظر آید اما وقتی گنجشک ها گریه می کنند می میرند

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:56 نويسنده ارکيده |

هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن. چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره، و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:54 نويسنده ارکيده |

نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:53 نويسنده ارکيده |

باران نمي شوم كه نگويي : "با چه منتي خود را بر شيشه ميكوبد تا پنجره را باز كنم و نيم نگاهي بيندازم" ابر مي شوم كه از نگراني يك روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه كني
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:53 نويسنده ارکيده |

هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفته باشه ديگران مي شيبازم بهش فرصت بده چون روزي فرا مي رسه که خودت محتاج فرصت دادن

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:51 نويسنده ارکيده |

خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است ... تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدای دیگر کجاست
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:46 نويسنده ارکيده |

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من ، یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی
قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه
ناجی قلب منی
پکی آبی یا ابر
نه خدا یا شبنمی
قد آغوش منی
نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر
من حریص رفتنم
عاشق فتح افق
دشمن برگشتنم
ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من
چه خوبه با تو رفتن ، رفتن ، همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه هم سفر تو بودن
هم قدم جاده ها ، تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر
بیت آخرین نداشت
عمر کوچ من و تو
دم واپسین نداشت
س آخر شعر سفر
آخر عمر منه
لحظه ی مردن من
لحظه ی رسیدنه
منو با خودت ببر

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:6 نويسنده ارکيده |

 تو گفتم نگفتم؟

به تو گفتم منو عاشق نکن دیوونه میشم
منو از خونه آواره نکن بی خونه میشم

به تو گفتم نگفتم؟ به تو گفتم نگفتم؟

خطر کردی نترسیدی منو دلداده کردی
تو کردی هرچه با این ساکت افتاده کردی
دیگه از کوچه من راه برگشتن نداری
منم دوست و منم دشمن کسی جز من نداری

به تو گفتم نگفتم؟ به تو گفتم نگفتم؟

نگفتم دل من بی اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نمیفهمه خطر این مرغ بی پر
قفس میشکنه میره تا ستاره

به تو گفتم نگفتم؟ به تو گفتم نگفتم؟

به تو گفتم اگه مستم کنی مثل پرنده
دیگه از من نپرس مستی عاشق چون و چنده
چندان دلسوخته میزنم به اسمت زیر آواز
که آوازه ی من راه فرارت رو ببنده

به تو گفتم نگفتم؟ به تو گفتم نگفتم؟


+ تاريخ دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 6:40 نويسنده ارکيده |

 


يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچكي نبود
كاش يكي بود يكي نبود اول قصه ها نبود اون كه ميون قصه بود از اون يكي جدا نبود
 يه گلخونه ي بزرگ بود پر از گلهاي مختلف و قشنگ و خوشبو گل ياس ...گل شب بو... گل مريم.
گل شمعدوني ...گل اقاقيا ...گل نسترن و گل اركيده و.... اين ميون يه گلدون قديمي با يه گل كاكتوس بود
همه ي گلها شاد بودن از غمها آزاد بودن مي گفتن و مي خنديدن و با نور خورشيد كه توي اتاقشون زندوني مي شد تازه تر مي شدن همه شادِشاد بودن به جز گل كاكتوس ...كاكتوس هميشه اخمو و ناراحت بود با هيچ كدوم از گلها هم حرف نمي زد خيلي هم مغرور بود انگاري كه هيچ دل نداشت ....به دليل خارهايي هم كه داشت به بداخلاقي بين گلها معروف بود از  قضا........ كاكتوس قصه ي ما عاشق اركيده مي شه از هميشه غمگين تر مي شه ديگه كاري غير از گريه و زاري نداشت .... 
كاكتوس هميشه عاشق اركيده هست اما هيچ وقت به اركيده نمي رسه چون كاكتوس به غير از هم نوع خودش   با گل ديگه اي پيوند زده نمي شه ....!!!
اما هميشه عاشقِِ و عاشق مي مونه اصلا به همه چيز كه نبايد رسيد بعضي وقتها به اون چيزي كه مي خواي مي رسي اما انگار نرسيدي انگار هيچ اتفاقي نيفتاده ......اما وقتي  به اون چيزي كه نرسي تشنه ترش ميشي (عاشق تر) ميشي
به نظر شما كاكتوس به اركيده مي رسه؟

 شاخه اي تكيده گل اركيده
 با چشمهاي خسته لبهاي بسته
غم توي چشمهاش آروم نشسته
شكوفه ي شاديش از هم گسسته
آشناي دردِه خورشيدش سردِه
تو قلب سردش غم لونه كرده
مهتاب عمرش در پشت پرده
اما حصارش پاييز سرده
دستهاي ظريفش تو دست مادر
 پيكر نحيفش چون گل پر پر
از محنت و درد آروم نداره
سايه ي سياهي رو بخت شومش
 اركيده تنهاست زير هجومش
 طوفان درد پايون نداره
دست من و تو مي تونه با هم
 قصري بسازه با رنگ شبنم
شكوفه اي كه غمگين وسرده
گل اركيده است نمي ره كم كم
بيا نذاريم گل اركيده
 گلي كه چهرش پاك و سفيده
كه توي پاييز شاخه اي بيده
 بهار نديده بميره كم كم
دستهاي ظريفش تو دست مادر
 پيكر نحيفش چون گل پر پر
از محنت و درد آروم نداره
سايه ي سياهي رو بخت شومش
 اركيده تنهاست زير هجومش
 طوفان درد پايون نداره

+ تاريخ پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:9 نويسنده ارکيده |

Ðe$igNER
мюzhgай